یانیس ریتسوس-yanis Ritsos-نامی ترین شاعر متعهد یونان معاصر است.لازم به یادآوری است که یونان ,دو دوره ی رنجبار و سیاه تاریخی را بر خود دیده است.نخست ,دوره ی هجوم فاشیسم آلمان در سال های جنگ جهانی دوم و دیگر,سال های تاریک حکومت سرهنگان کودتاچی در فاصله ی سالهای 1967 تا 1974 .
ترانه های میهن تلخ نمونه ی بدیعی از شعر و موسیقی مقاومت در یونان است.
در اینجا برای آشنایی بیشتر با یانیس ریتسوس , این شاعر بزرگ, چند نمونه از اشعار او را که زمانی در اردوگاه زندانیان سیاسی پارته نی partheni نوشته بود را می آوریم.
«گل پنجه ی مریم»
پرنده ی کوچک گل بهی رنگی, بندی بر پای
بر بال های خرد مواجش
به جانب خورشید پر کشیده.
اگر تنها یک بار نگاهش کنی
او به رویت لبخندی می زند,
و اگر دوبار و سه بار نگاهش کنی
تو خود به آواز خواندن در می آیی.
* * * *
«لوح گور»
شیردلی سرافراز
بر خاک افتاده است
خاک مرطوب در خود جایش نمی دهد
کرم های حقیرِ خاکش نمی جوند.
صلیب
بر پشتش
جفت بالی را ماند:
بلند و بلند بر آسمان اوج می گیرد
و عقابان و فرشتگان زرین را دیدار می کند.
* * * *
«دوشیزگان تگرگ»
دوشیزگان تگرگ
در کناره
در کار گرد آوردن نمک اند.
آنان, از آن سان خمیده پشت
قادر به رویت دریا نیستند.
زورقی با بادبان سپید
از پهنه ی دریا به جانب ایشان اشارتی می کند.
دوشیزه گان
او را نمی بینند
و زورق
از اندوه
به تیره گی در می نشیند.

آغاز سال نو را به همه ی دوستان عزیزم تبریک می گم .و فکر کنم بالاترین آرزویی که می تونم برای همه ی دوستان داشته باشم اینه که زندگیشون سرشار از آرامش,برکت و سلامتی باشه و با کمک اینها بتونن گامی در جهت رسیدن به کمال و بالندگی بردارند.
«وپیامی در راه...»
روزی
خواهم آمد,و پیامی خواهم آورد.
در رگ ها ,نور خواهم ریخت.
و صدا خواهم در داد:ای سبدهاتان پر خواب!سیب
آوردم,سیب سرخ خورشید.
خواهم آمد,گل یاسی به گدا خواهم داد.
زن زیبای جذامی را,گوشواری دیگر خواهم بخشید.
کور را خواهم گفت:چه تماشا دارد باغ!
دوره گردی خواهم شد,کوچه ها را خواهم گشت,جار
خواهم زد:آی شبنم, شبنم ,شبنم.
رهگذاری خواهد گفت:راستی را ,شب تاریکی است,
کهکشانی خواهم دادش.
روی پل دخترکی بی پاست,دب اکبر را بر گردن او
خواهم آویخت.
هرچه دشنام ,از لب ها خواهم برچید.
هر چه دیوار,از جا برخواهم کند.
رهزنان را خواهم گفت:کاروانی آمد بارش لبخند!
ابر را ,پاره خواهم کرد.
من گره خواهم زد,چشمان را با خورشید,دل ها را با
عشق,سایه ها را با آب,شاخه ها را با باد.
و بهم خواهم پیوست,خواب کودک را با زمزمه ی
زنجره ها.
بادبادک ها ,به هوا خواهم برد.
گلدان ها ,آب خواهم داد.
خواهم آمد,پیش اسبان ,گاوان,علف سبز نوازش
خواهم ریخت.
مادیانی تشنه,سطل شبنم را خواهم آورد.
خر فرتوتی در را,من مگس هایش را خواهم زد.
خواهم آمد سر هر دیواری,میخکی خواهم کاشت.
پای هر پنجره ای,شعری خواهم خواند.
هر کلاغی را,کاجی خواهم داد.
مار را خواهم گفت:چه شکوهی دارد غوک!
آشتی خواهم داد.
آشنا خواهم کرد.
راه خواهم رفت.
نور خواهم خورد.
دوست خواهم داشت.
ایتالو کالوینو نویسنده ایتالیایی(1985-1923)است که نوعی سلوک صوفیانه در طریقت این نویسنده سالخورده ی ایتالیایی که سالها پیش با شش سخنرانی قرائت نشده در رم به خاک سپرده شد دیده می شود.
داستان«زن و مرد کارگر»یکی از آثار بسیار واقع گرا و اجتماعی کالوینو ست که گویی سرگذشت هزاران زن و مرد طبقه ی فرو دست و حتی متوسط روزگار ماست...
« زن و شوهر کارگر»
آرتورو مارسولاری شب کار بود,صبح ها ساعت شش شیفت کاریش تمام می شد.راه خانه اش نسبتا دور بود.در فصلهایی که هوا خوب بود آن را با دوچرخه طی می کرد و ماههای بارانی و سرد با تراموا.هر طور شده بین ساعت شش تا یک ربع به هفت به خانه اش میرسید.بعضی وقتها اندکی زودتر و گاهی هم دیرتر از زمانی که ساعت زنگ دار ,الیده را از خواب بیدار می کرد.
این دو صدا با صدای زنگ ساعت و صدای قدمهای مرد,اغلب در احساس الیده,همچون چیزی یگانه در ژرفای خوابش ,با هم در می آمیخت.خواب شیرین صبحگاهی که سرت بر بالش جا خوش می کند ,و می کوشی از آخرین ثانیه های آن هم لذت ببری.الیده کورمال کورمال از روی تخت خواب به طرف بلوز خانه اش دست دراز می کرد.درست در فاصله ای که آرتورو قمقمه ی خالی را از کیفش در می آورد و روی ظرفشویی می گذاشت,بسته ی نان و فلاسک را هم روی میز.الیده با موهای آشفته و ریخته روی چشمهایش ,در آشپزخانه ظاهر میشد ,قهوه را روی اجاقی که مدتی پیش از آن روشن کرده بود می گذاشت.همین که چشم آرتور به او می افتاد ,بی اختیار موهایش را ازروی پیشانی کنار می زد و چشمهایش را به سختی از هم می گشود.گویی هر بار خجلت زده تر از پیش,به شوهرش که پیش از بیدار شدن او به خانه آمده بود,نگاه می کرد,آن هم با سرو وضع نا مرتب و چهره ای خواب آل
اگر دونفر کنار هم خفته باشند مسلما قضیه طور دیگری است.دوتایی با هم از خواب بلندمی شوند و هیچ یک از دیگری توقعی ندارد.
گاهی هم می شد که آرتورو فنجان قهوه به دست کنار تختخوابش می آمد .درست دقایقی پیش از آنکه ساعت زنگ بزند,الیده را بیدار می کرد.آن وقت طبیعی بود که تقلای بیدار شدن الیده با شیرینی دردناکی می آمیخت...بادگیر آرتورو هنوز تنش بود و الیده از لمس آن به هوای بیرون از خانه پی می برد.با وجود این از آرتورو می پرسید:«هوا چطوره؟»آرتور هم با غرولند و اندکی کنایه گزارش می داد.از مخالفتهایی که سر کار با او شده بود,از دوچرخه راندنش و از هوایی که هنگام بیرون آمدن از در کارخانه در انتظارش بود-هوایی یکسره متفاوت از عصر روز پیش ,موقع شروع شیفتش و چیزهایی دیگر...در چنین مواقعی از روز به ندرت خانه آن طوری که باید گرم می شد.الیده هم لرزان توی حمام کوچک می رفت و دوش می گرفت....
ناگهان فریاد می زد :«خدای من,چقدر دیر شد...!»بلافاصله می دوید,گره جورابش را سفت می کرد,زیرپیراهنش را می پوشید ,شتاب زده برسی به موهایش می کشید.چهره اش را در آیینه بالای کمد در حالیکه گیره های مودر دهانش بود,می دید.آرتورو هم سیگار به دست پشت سرش می آمد به او نگاه می کرد.هر بار کلافه تر و دمق تر از پیش,از اینکه همینطوری زمان می گذشت و هیچ کاری از دستش بر نمی آمد.حالا الیده آماده شده بود,روپوشش را در راهرو روی دوشش می انداخت بوسه ای ردو بدل می کردند ,و در را باز می کرد.آرتورو صدای پایش را می شنید که پله ها را پایین می رفت .تنها می ماند.صدای قدمهای الیده قطع می شد,او را در افکارش دنبال می کرد.تصور می کرد ,چگونه . با چه شتابی با قدمهای کوچکش حیاط را طی می کرد,در طول پیاده رو تا ایستگاه تراموا می دوید.صدای خط آهن را به خوبی می شنید که با سرو صدا توقف می کرد و نرده های آهنی موقع سوار شدن هر مسافر صدایی می کرد.فکر می کرد:«حالا دیگه از میله های آهنی گذشته.»و زنش را میان انبوه کارگران زن و مرد در هم فشرده می دید,روی صندلی تراموای خط پانزده که هر روز کارگران شیفت را به مقصد می رساند ,نشسته است.
کلید لامپ را می چرخاند,لته های پنجره را می بست,خانه تمام تاریک می شد و به بستر می رفت.
تختخواب الیده هنوز به همان وضعی بود که آن را ترک کرده بود.ولی جای آرتورو,دست نخورده باقی مانده بود,انگار آنرا تازه مرتب کرده اند.مثل همیشه روی آن دراز می کشید و تا خرخره زیر لحاف می رفت.ولی بلافاصله یک پایش را به طرف جایی که از حرارت تن الیده هنوز گرم بود و فرورفتگی ظریفی از پیکرش درست شده بود,دراز می کرد.صورتش را به بالش او می فشرد ,بالشی که بوی خوش او را در خود داشت و خوابش می برد.
شبها که الیده به خانه می آمد آرتورو از مدتی پیش دستی به سروروی اتاقها می کشید,اجاق را دوباره روبه را می کرد,چیزی هم برای شام روی آن می گذاشت.در فاصله ی چند ساعتی که تا آماده شدن شام وقت داشت ,کارهای جزئی دیگری را انجام می داد,تختخواب را مرتب می کرد,جارویی سرسری می زد و لباسها را برای خیس شدن در آب می گذاشت.الیده همین که می رسید پی می برد که هیچ چیزی جای خودش نیست.البته آرتورو هم در انجام این کارها جدیت چندانی به خرج نمی داد.
در واقع آنچه انجام می داد نوعی تکلیف از سر بازکنی بود که چون در خانه بود باید انجام می داد.الیده شیفتش که تمام می شد ,مغازه ها را یکی یکی می گشت,در انبوهه ی غیر معمول مشتری ها که از ویژگیهای محله های مرکز شهر است و زنها همیشه می توانند آنجا خرید کنند.
بالاخره صدای قدمهایش را روی پله ها می شنید ,اما حالا با طنینی یکسره متفاوت از صبحها که سر کار می رفت.قدمهایش از سنگینی یک روز کار و خریدهایی که کرده بود خسته می نمود.آرتورو به ایوان می آمد,بسته ها را از او می گرفت.الیده روی یک صندلی روی آشپزخانه ولو می شد بدون اینکه حتی روپوشش را از تن در بیاورد.آرتورو بسته هایی را که الیده خریده بود از کیف در می آورد.بالاخره الیده خود را جمع و جور می کرد و می گفت:«بگذار برای بعد!»بر می خاست روپوشش را می کند و پیراهن کهنه ی بافتنی اش را می پوشید و هر دو به آماده کردن غذایشان مشغول می شدند.شام برای هر دو.غذای سر دستی آرتورو برای استراحت کوتاه ساعت یک او,صبحانه برای الیده که همیشه با خودش به سر کار می برد,صبحانه برای آرتورو که باید همین که از سر کار بر می گشت آماده بود.
الیده دیگر حوصله ی هیچ کاری نداشت.روی کاناپه می نشست و کارهایی که باید انجام می شد را به آرتورو می گفت.او بر عکس الیده در این ساعتها به حد کافی استراحت کرده بود.دور و بر خانه می پلکید و سعی می کردهمه چیز را خودش مرتب کند.از طرفی هم تا حدی هم پکر به نظر می آمد,چون فکرش جای دیگری بود و در چنین مواقعی مشاجره ی مختصری بین آن دو در می گرفت.گاه حرفهای تندی از دهانشان در می آمد ,الیده عقیده داشت که آرتورو می تواند به کارهایی که انجام می دهد,توجه بیشتری کند.تا آنجا که از دستش بر می آید تیمارش کند,پیشش بیاید و او را دلگرم نماید.در عوض آرتورو درست پس از برگشتن الیده از سر کار ,در فکر آنچه در طول شیفتش پیش رو داشت,بود و باید عجله می کرد.
میز غذا که چیده می شد,دیگر احتیاج نبود که یکی از آنها برای آوردن چیزی بلند شود,لحظه ای پیش می آمد که دل هر دو به درد می آمد برایشان مثل روز روشن بود که وقت کمی برای هم دارند و به ندرت پیش می آمد که قاشقی غذا به دهان هم بگذارند.از طرفی همه ی این پیشامدها دست خودشان بود.
آرتورو هنوز قهوه اش را تا ته ننوشیده ,دنبال دوچرخه اش می گشت.همدیگر را می بوسیدند و در همان حال در می یافت که هرگز آنچنان که باید گرمی و لطافت همسرش را حس نکرده است.تنه ی دوچرخه را روی دوشش می گذاشت و با احتیاط پله ها را یکی یکی پایین می رفت.
الیده ظرفها را می شست .سری به دور خانه می کشید و از سر تاسف از کارهایی که شوهرش در خانه انجام داده بود,سری تکان می داد.حالا او با دوچرخه اش از خیابانهای تاریک می گذشت,از چراغی به چراغی در پی نور دینام دوچرخه اش حرکت میکرد.شاید به کارخانه رسیده بود.الیده به تختخواب می رفت.لامپ را خاموش می کرد.از بسترش یک پا به طرف جای خواب شوهرش دراز می کرد,تا گرمای او را پیدا کند,اما هر چه پایش را بیشتر جلومی برد,به گرمی جای خودش مطمئن تر می شدو این نشان می داد که آرتورو در جای او می خوابد و همین او را سرشار از عشقی بزرگ می کرد.
فکر می کنم حدود یک ماهی هست که سری به وبلاگم نزدم و اونو آپ نکردم.قبل از اینکه بگم چرا نتونستم سر بزنم باید از همه ی اون دوستان عزیز و مهربانی که لطف کردند و برای من کامنت گذاشتند ,و من نتونستم به موقع جوابشونو بدم واقعا عذرخواهی کنم,اما اولا همه رو خوندم و ثانیا اینکه (چون دوست ندارم جواب سطحی و از روی هوا به کامنت های دوستان بدم)در اولین فرصت مقتضی این کار مهم رو انجام می دم.
و اینکه..., زندگی با همه ی پیچیدگی هاش احتیاج به یک زمانی برای تنفس و استراحت روانی داره.مطمئنم که اگر این مدت رو جایی نمی رفتم که یک کم تنها باشم حتما دیوانه شده بودم.با مخالفت شدید و اکید پدرو مادر عزیز تصمیم به یک سفر یک ماهه(که البته از قبلش فکر نمی کردم اینقدر طول بکشه) گرفتم (که البته بهتره اسمشو بذاریم انزوای یک ماهه)چون به غیر از چند نفر معدود با کسی در ارتباط نبودم.
نمیدونم تا حالا تجربه ی اینو داشتید که یک مدتی ,مثلا دو-سه هفته کلیه ی ارتباطاتتون قطع بشه و واقعا تنها باشید.تنهای تنها....و چقدر لذت بخشه این لحظات تنهایی, وقتی که با خودت تنها میشی.وقتی هر اونچه رو که داری می ریزی بیرون ,و گاهی تعجب می کنی از این همه اتفاقی که درونت داره میفته.
گو اینکه این سفر با حال خیلی خوبی شروع نشد,اما پایانش چنان نتیجه ای برای شخص خودم داشت که فکر کنم تاوقتی روحی در بدنم هست ,از اون استفاده کنم.
اگر بخوام جزء به جزء تعریف کنم خیلی طول میکشه,فقط خواستم محض آگاهی دوستان و اینکه منو بدقول ندونند اینها رو بگم....
نمی خواستم تو این پست هیج شعری بذارم اما یکدفعه قسمتی از شعر«ناظم حکمت»به ذهنم اومد که میگه:
«...زیباترین دریا
دریایی است که هنوز در آن نرانده ایم
زیباترین کودک
هنوز شیرخواره است
زیاباترین روز
هنوز فرا نرسیده است
و زیباترین سخنی که می خواهم با تو گفته باشم
هنوز بر زبانم نیامده است....»
«شب درناها»
ما سه نفرمان دور میز نشسته بودیم که کسی سکه ای در شکاف انداخت و وورلیتزر بار دیگر صفحه ای را که تمام طول شب صدایش ادامه داشت,نواخت.بقیه ی چیزها چنان سریع اتفاق افتاد که وقت نکردیم بیندیشیم.پیش از آنکه بتوانیم به یاد آوریم کجا هستیم,پیش از آنکه حس مکان یابی مان را بازیابیم,اتفاق افتاد.یکی از ما دستش را کورمالانه روی پیشخوان دراز کرد(نمی توانستیم دستش را ببینیم,صدایش را شنیدیم),لیوانی را انداخت,و بعد بیحرکت ماند,هر دو دستش روی سطح سخت ماند.بعد هر سه نفرمان در تاریکی به دنبال خودمان گشتیم و خودمان را آنجا یافتیم,در مفصلهای سی انگشت تلنبار شده روی پیشخوان.یکی از ما گفت:
«برویم.»
و ما انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده باشد,برخاستیم.هنوز وقت نکرده بودیم ناراحت بشویم.از راهرو که می گذشتیم,صدای موسیقی نزدیکی را شنیدیم که به سویمان چرخ می خورد.بوی زنان غمگین نشسته و منتظر به مشاممان خورد.در حالی که به سوی در میرفتیم ,خلاء ممتد راهرو را روبرویمان حس می کردیم,پیش از آنکه بوی دیگری به پیشوازمان آید,بوی زنانی نشسته بر کنار در.
گفتیم:«داریم می رویم.»
زن پاسخی نداد.غژغژیک صندلی ننویی را شنیدیم که با برخاستن زن,بالا می آمد.صدای گامهای روی تخته ی شل و برگشت دوباره ی زن را,هنگامی که لولاها بار دیگر جیغ کشیدندو در پشت سرمان بسته شد,شنیدیم.
برگشتیم.درست همان جا ,پشت سرمان,نسیم خشن و برنده ای از سپیده دمی نادیدنی بود,و صدایی که گفت:
«از سرراه بروید کنار.من دارم با این می آیم.»
ما عقب رفتیم.وصدا دوباره گفت:
«هنوز جلوی در هستید.»
و تنها آن هنگام ,وقتی که به هر طرف رفته بودیم و صدا را همه جا یافته بودیم,گفتیم:
«نمی توانیم از اینجا بیرون برویم.درناها چشمهایمان را درآورده اند.»
بعد صدای باز شدن چندین در را شنیدیم.یکی از ما دستهای دیگران را رها کرد و ما شنیدیم که در تاریکی سکندری خورد,و چپ و راست رفت و به چیزهای پیرامونش برخورد کرد.از جایی درون تاریکی گفت:
«باید نزدیک باشیم.از این اطراف بوی صندوقهای تلنبارشده می آید.»
دوباره تماس دستانش را حس کردیم.به دیوار تکیه زدیم و آنگاه صدای دیگری گذشت,اما در جهت مخالف.
یکی از ما گفت:«باید تابوت باشند.»
آن که خودش را به گوشه کشیده بود و داشت کنار ما نفس می کشید,حالا گفت:
«صندوق اند.از وقتی بچه بودم می توانم بوی لباس انبارشده را تشخیص بدهم.»
بعد در آن جهت به راه افتادیم.زمین نرم و هموار بود,خاک نرمی که رویش راه رفته بودند.کسی دستش را درازکرد.تماس پوست دراز و زنده را حس کردیم,اما دیگر دیوار مقابل را حس نکردیم.
گفتیم:«این یک زن است.»
دیگری ,آن که از صندوقها حرف زده بود,گفت:
«به گمانم خواب است.»
بدن زیر دستهایمان تکان خورد,لرزید,حس کردیم که از میان دستهایمان لغزید,نه چنان که از دسترسمان بیرون رفته باشد,بلکه انگار دیگر وجود نداشته باشد.با اینهمه ,پس از لحظه ای که بی حرکت,خشک شده,تکیه زده بر شانه های یکدیگر ماندیم,صدایش را شنیدیم.
گفت:«آنجا کیست؟»
بی آنکه بجنبیم ,گفتیم:« ماییم.»
صدای حرکت تخت را می شد شنید,غژغژو سایش پاهایی که در تاریکی به دنبال سرپاییها می گشتند.بعد ما زن نشسته را مجسم کردیم,که هنوز کاملا بیدار نشده, نگاهمان می کرد.
پرسید«اینجا چه می کنید؟»
و ما پاسخ دادیم:«نمی دانیم.درناها چشمهایمان را درآوردند.»
صدا گفت که چیزی در این باره شنیده بوده است.که روزنامه ها نوشته بودند که سه مرد در حیاطی سرگرم نوشیدن بودند,که پنج یا شش درنا هم آنجا بوده اند.هفت درنا.یکی از مردها شروع کرد به خواندن شبیه درنا,به تقلید صدای درنا.
زن گفت:«بدتر از همه این که آن مرد یک ساعت عقب بود.همان موقع بود که پرنده ها پریدند روی میز و چشمهایشان را درآوردند.»
گفت این چیزی است که روزنامه ها نوشته بودند,اما هیچ کس حرفشان را باور نکرده بود.ما گفتیم:«اگر مردم آنجا می رفتند,درناها را می دیدند.»
و زن گفت:«رفتند.روز بعدش حیاط پر از آدم بود,اما زنک قبلا درناها را جای دیگری برده بود.»
وقتی سر برگرداندیم ,زن دیگر حرف نمی زد.
دوباره دیوار بود.کافی بود برگردیم تا دیوار را بیابیم.پیرامون ما ,گرداگرد ما همواره دیوار بود.دوباره یکی دستهایمان را رها کرد.دوباره شنیدیم که می خزید وزمین را بو می کرد, می گفت:«حالا نمی دانم صندوقها کجایند.به گمانم حالا جای دیگری هستیم.»
و ما گفتیم:«بیا اینجا.یک کسی اینجا کنار ماست.»
شنیدیم که نزدیک می شود.حس کردیم که کنار ما ایستاده و دوباره نفس گرمش به صورتمان خورد.به او گفتیم:«از آن طرف.آنجا کسی هست که می شناسیمش.»
لابد دستش را به آن سو دراز کرده بود,لابد به طرف جایی که نشانش دادیم رفته بود,زیرا لحظه ای بعد برگشت تا به ما بگوید:«به گمانم یک پسربچه است.»
و ما به او گفتیم:«خوب است.ازش بپرس ما را می شناسد یا نه.»
از اوپرسید.صدای بیروح و ساده ی پسرک را شنیدیم که گفت:«آری,می شناسمتان.شما همان سه مردی هستید که درناها چشمهایتان را درآورده اند.»
بعد با صدای بالغی سخن گفت.صدای زنی که ظاهرا پشت دری بسته بود,گفت:
«دوباره داری با خودت حرف می زنی.»
و صدای کودک ,بی خیال, گفت:
«نه.آن مردهایی که درناها چشمهایشان را درآورده اند اینجایند.»
صدای لولاهایی به گوش رسید و بعد صدای بالغ ,نزدیکتر از بار نخست.
گفت:«ببرشان خانه.»
و پسرک گفت:«نمی دانم کجا زندگی می کنند.»
و صدای بالغ گفت:«اینقدر پست نباش.از آن شبی که درناها چشمهای آنها را درآورده اند,همه می دانند که کجا زندگی می کنند.»
بعد با لحنی متفاوت,انگار که با ما حرف می زد,افزود:
«موضوع این بود که هیچ کس نمی خواست باور کند و می گویند که این خبر جعلی را روزنامه ها برای بالا بردن تیراژ از خودشان درآورده اند.هیچ کس درناها را ندیده است.»
و پسرک گفت:«اما اگر از توی خیابان ببرمشان,هیچ کس حرفم را باور نخواهد کرد.»
ما تکان نخوردیم.بی حرکت,تکیه داده بر دیوار ماندیم و به او گوش دادیم و زن گفت:
«اگر این یکی بخواهد شما را ببرد,وضع فرق می کند.به هر حال,کسی به آنچه که پسربچه ای می گوید توجه نمی کند.»
صدای کودک حرفش را برید:«اگر من با اینها توی خیابان بروم و بگویم اینها مردهایی هستند که درناها چشمهایشان را درآورده اند,بچه ها به من سنگ خواهند زد.همه در خیابان می گویند که همچوچیزی نمی تواند اتفاق افتاده باشد.»
لحظه ای سکوت بود.بعد دوباره در بسته شد و پسرک سخن گفت:
«بعد هم همین الان دارم تری و دزدان دریایی را می خوانم.»
کسی در گوشمان گفت:«من بهش می قبولانم.»
به جایی که صدا می آمد خزید.گفت:«ازش خوشم می آید.حداقل بگو ببینم این هفته چه بر سر تر آمد.»اندیشیدم که می کوشد اطمینان پسرک را جلب کند.اما پسرک گفت:
«علاقه ای ندارم بدانم.تنها چیزی که دوست دارم رنگهاست.»
ما گفتیم:«تری توی ماز است.»
و پسرک گفت:«آن مال جمعه بود.امروز یکشنبه است و چیزی که من دوست دارم رنگ است»و این را با لحنی سرد,بی احساس و بی تفاوت گفت.
وقتی که دیگری برگشت ,گفتیم:
«تقریبا سه روز است که گم شده ایم و یک لحظه هم استراحت نکرده ایم.»
و یکی گفت:«خیلی خوب,بیایید کمی استراحت کنیم,اما دست همدیگر را ول نکنیم.»
نشستیم.آفتابی نادیدنی شروع به گرم کردن شانه هایمان کرد.اما حتی حضور خورشید هم برایمان جالب نبود.آنجا,همه جا,احساسش می کردیم,که قبلا مفهوم فاصله,زمان و جهت را از دست داده است.چندین صدا گذشتند.
گفتیم:«درناها چشمهایمان را درآوردند.»
و یکی از صداها گفت:«اینها روزنامه ها را جدی می گیرند.»
صداها نا پدید شدند. و ما همچنان نشستیم ,شانه به شانه,منتظر,در آن گذار صداها,در آن عبور نماها,در انتظار بویی یا صدایی که عبورش برایمان شناخته شده بود.خورشید بالای سرمان بود و هنوز داشت گرممان می کرد.و بعد کسی گفت:«بیاید دوباره به سوی دیوار برویم.»
و دیگران,بی حرکت,با سرهای برآمده به سوی نور نادیدنی :
«هنوز نه.بگذار صبر کنیم تا آفتاب شروع کند به سوزاندن صورتمان.»
(گابریل گارسیا مارکز-1953-ترجمه کاوه باسمنجی)
صداهای مبهم,هاله های نور,دود ,موسیقی...
روبروی هم نشسته ایم.چشم در چشم.من قهوه سفارش می دهم .او«حرف می زند».پیشخدمت قهوه را می آورد.او باز«حرف می زند».من خیره به چهره اش,حرکات تند لبهایش رامی بینم ,
بدون درک حتی کلمه ای از حرفهایش.مبهوت نگاهش می کنم و هر از چند گاهی برای خالی نبودن عریضه سری تکان می دهم.
سیگار پشت سیگار روشن می کند.از حالت درهم چهره اش احساس می کنم چقدر نگران و گرفته است.او«حرف می زند» و من هر چه به خودم فشار می آورم که بفهمم او چه می گوید,نمی توانم. او«حرف می زند»من به چهرهاش می نگرم و با خودم می گویم که ای کاش می شد این چهره ی درهم را ساعتی همین طور نگاه داشت و به عنوان طرح پرتره از اواستفاده کرد.خطوط مورب چهره,چشمان روشن....
او باز هم« حرف می زند».لحظه ای حالم بد می شود.احساس می کنم همه چیز دور سرم می چرخد.قهوه را نیمه می گذارم و بلند می شوم.او هم بلند میشود.پول قهوه ها را حساب می کند وباز هم«حرف می زند».
بیرو ن که می آییم احساس می کنم چقدر هوا خوب است.
-ماشین خیابان پایینی است.همین جا صبر کن تا ماشین را بیاورم.
او را نگاه می کنم.و او فکر می کند من همان را می خواهم.
به سرعت دکمه های بارانیش را می بندد و به کوچه پایینی می رود.سرم را بالا می گیرم می خواهم ببینم ستاره ها امشب چه چیدمانی دارند,می خواهم بشمارمشان.
هی!نگاه می کنم,اما ستاره ها زیر ابرها پنهان مانده اند.من با چشمانم به دنبالشان می گردم.نگاه های من به آسمان.صدای بوقماشین.یک بار,دو بار.
نگاه از آسمان بر می گیرم.سوار ماشین می شوم.می خواهم شیشه را باز کنم,او نمی گذارد.
-هوا سرد است سرما می خوری.
نگاهش می کنم,به روبرو خیره شده و«حرف می زند».در ترافیک حواسم متوجه بچه ای که در ماشین جلوییست می شود,که از شیشه ی عقب ماشین می خندد و برایمان دست تکان می دهد.برایش دست تکان می دهم.می خندم,می خندد و باز او«حرف می زند».
یاد دوران کودکیم می افتم که همیشه شیشه ی پشت ماشین جایم بود.بازی می کردم,می خوابیدم,....و او همچنان«حرف می زند»
لحظه ای دستش را در دستانم می گیرم,او مکث می کند.نگاهم می کند و دیگر«حرف نمیزند»
سکوت بود که باعث شد تا«حس کند,بفهمد».
حالا به راحتی می شنیدم هر آنچه او می گفت و او می شنید ناگفته های مرا.
«خدای من!چقدر حرف ناگفته!»
رسیدیم سر کوچه.هنوز داشتیم حرف می زدیم.موبایلش زنگ زد.خاموشش کرد.بحثمان تازه گل انداخته بود.............
« بسیار وقت ها
با یکدیگر از غم و شادی خویش سخن ساز می کنیم
اما در همه چیز رازی نیست
گاه به سخن گفتن از زخم ها نیازی نیست
سکوت ملال ها
از راز ما
سخن تواند گفت»
(مارگوت بیکل)
...همه می پندارند که من بسیار تند کار می کنم.در واقع همان شور و عشق و درک مفهوم طبیعت است که ما را راهنمایی می کند,و این شور و عشق گاهی چنان شدید است که شخص حتی چگونگی کارش را احساس نمی کند.
اثر رنگ قلم مو چون کلمات در سخنرانی یا نامه نگاری پی در پی پدید می آیند.اما این حالت همیشگی نیست وچه بسا شخص روزها را با سختی و دور از هر الهام می گذراند.
پس آهن را تا وقتی که داغ است باید کوبید.....
.... در شگفتم از چه روی نقاشان و موسیقی دانان و شعرا,حتی خوشبخت ترین آنان در تنگدستی به سر می برند.
به این جهت همیشه از خودم می پرسم :آیا مسئله ی زندگی و مرگ انسان به طور کامل برای ما روشن شده,یا فقط نیمی از آن؟
از دیگران چیزی نمی گویم,اما نقاشان چون مردگان روی زمین بی جان افتاده اند,و به کمک آثار خویش با نسلهای آینده گفتگو می کنند.
شاید زندگی و مرگ نقاش سخت ترین دردها نباشد.من اقرار می کنم که هنوز به معنی و مفهوم واقعی این مسائل پی نبرده ام ,ئلی با دیدن منظره ی ستارگان بی اراده آرزوهایی در سر می پرورانم,آرزوهایی که مرا به سوی نقطه های سیاه شهرها و دهکده های نقشه ی جغرافیایی راهنمایی می کنند.
همان گونه که هنگام مسافرت سوار ترن می شویم,مرگ نیز برای ما به منزله ی ترنی است که ما را به سوی ستارگان می کشاند..
تنها چیزی که در این اندیشه ها درست است این است :همچنان که پس از مرگ نمی توانیم سوار ترن شویم,در زندگی نیز نمی توانیم به سوی ستارگان رهسپار گردیم...
(بخشی از نامه ونسان وان گوگ به برادرش تئو)
«غایب از نظرها»
نه گاو نرت باز می شناسد نه انجیر بن
نه اسبان نه مورچه گان خانه ات.
نه کودک بازت می شناسد نه شب
چرا که تو دیگر مرده ای.
نه صلب سنگ بازت می شناسد
نه اطلس سیاهی که در آن تجزیه می شوی.
حتا خاطره ی خاموش تو نیز دیگر بازت نمی شناسد
چرا که تو دیگر مرده ای.
پاییز خواهد آمد,با لیسک ها
با خوشه های ابر و قله های درهمش
اما هیچ کس را سرآن نخاهد بود که در چشمان تو بنگرد
چرا که تو دیگر مرده ای.
چرا که تو دیگر مرده ای
همچون تمامی مرده گان زمین.
همچون همه آن مرده گان که فراموش می شوند
زیر پشته ی از آتشزنه های خاموش.
هیچ کس بازت نمی شناسد,نه.اما من تورا می سرایم
برای بعدها می سرایم چهره ی تو را و لطف تو را
کمال پخته گی معرفتت را
اشتهای تو را به مرگ و طعم دهان مرگ را
و اندوهی را که درژرفای شادخویی تو بود.
زادنش به دیر خواهد انجامید-خود اگر زاده تواند شد-
آندلسی مردی چنین صافی,چنین سرشار از حوادث.
نجابتت را خواهم سرود با کلماتی که می موید
و نسیمی اندوهگن را که به زیتون زاران می گذرد به خاطر می آورم.
(فدریکو گارسیا لورکا)
یک چند روزی وقفه افتاد بین آپ کردن وبلاگم.باور کنید اینقدر درگیر امتحانات کذایی بودم که وقت سر زدن به وبلاگ و آپ کردنشو نداشتم.اما پیشاپیش عذر خواهی میکنم از همه ی دوستانی که لطف کردند و برام کامنت گذاشتند.منتظر یک فرصت خوب بودم که با حوصله به کانتهای دوستان جواب بدم.اگر یک کم همراه با تاخیر شد به خوبی خودتون ببخشید.
فعلا که یک چند روزیه زدیم به کانال داستان کوتاه.با وجود اهمیت و محتوای خوب بسیاری از داستانهای بلند(رمان),که غیر قابل انکارند,اما به عقیده ی شخصی من داستانهای کوتاه مزیتی که نسبت به داستانهای بلند دارند این است که هم کم حجم وهم دارای میزان تاثیرگذاری بیشتری هستند.داستانهای کوتاه (البته از نویسندگان خوب و برجسته)در یک لحظه می توانند چنان تاثیر عمیقی بر آدمی بگذارند که شاید هیچ چیز دیگری نتواند جای آنها را بگیرد.(از اونجایی که هیچ میلی به یکنواختی ندارم ,با وجود اینکه خودم کارهای کافکا رو خیلی دوست دارم ,ترجیح می دهم از نویسندگان کمتر معروف تر از کافکا هم چیزی بنویسم.)
داستان کوتاهی که امروز می خوام روی وبلاگ بذارم از یک نویسنده ی بلغاری به نام«ایوان کوله کوف»(Ivan kulekovاست, که درسال 1951 در بلغارستان متولد شده است. گامهای نخستین او در هنر درزمینه ی کاریکاتور بود که در این زمینه به موفقیتهای چشمگیری نیز دست یافت.پس ازآن به داستان نویسی روی آورد و اکنون علاوه بر داستان نویسی به کار نمایشنامه نویسی در تلویزیون بلغارستان مشغول است.طنز نویسی و کشیدن مینیاتورهای هجوآمیز از دیگر دلمشغولی های اوست.
(این پیش زمینه هم برای دوستانی که دوست داشتند در مورد نویسنده,اطلاعاتی داشته باشند)
«زندگی در یک شوخی احمقانه»
خواب می بینم در یک شوخی احمقانه زندگی می کنم.این بار با یک آمریکایی و سوئدی.آمریکایی گاو می چراند و سوئدی پارلمان
می سازد و من چپری دور کلبه ام.قصد من ساختن پرچینی ست,بلندتر از یک آسمان خراش,اما مصالح ام کافی نیست و به همین
خاطر یواش یواش دل و روده ی کلبه ام را در می آورم.
باران شروع می کند به باریدن,بارانی سیاهم را می پوشم,تونلی زیر پرچین می کنم و می روم به دیدن آمریکایی که در باران آواز
می خواند.ما همدیگر را می شناسیم.معلوم می شود که او نه از من,نه از کلبه ام و نه از پرچین ام خبر نداشته است.برای آمریکایی
از هنر آمریکایی تعریف می کنم:توماس سولی,ویلیام مریت چاس,جئورج بلوز,بنت نیومن.....
آمریکایی به فکر فرو می رود و تصمیم می گیرد پولی بابت آموزشم بپردازد.مانعش می شوم و می گویم ابدا حرفی از پول نزنید.
به آمریکایی حالی می کنم که یک پیش خدمت از آشنایانم همیشه چند دلاری کمکم می کند.به او می گویم در ازای حقوق ماهانه ام
می توانم 30 دلار خرید کنم.آمریکایی از من می پرسد چند سال در آمریکا زندگی کرده ام .جواب می دهم هیچوقت در آمریکا
نبوده ام و ظاهرا هرگز هم در آنجا نخواهم بود,چون رویایا من گذراندن مرخصی زمستانی در بلغارستان است.
سوئدی روی پاشنه ی پاها به من نزدیک می شود.می خواهد بداد اگر دیر وقت ظهر بین ساعت17:10 و 17:45 ,توی شوخی مان
گشتی بزند,مزاحم آزادی مان نخواهد شد.همزمان استکهلم می خواهد بداند,مرد سوئدی در مورد قانون آماده ی تصویب برای
ماهیهای طلایی چه فکری کرده است:باید آکواریومهای با ابعاد40×50×90 قدغن شوند یا نه.برای آمریکایی و سوئدی تعریف
می کنم یکی از نگهبانان دریای اشتو را می شناسم که همیشه می تواند ماهیگیری کند,حتی در فصل ممنوعیت صید.
از طرفی سعی می کنم نشان بدهم خودم از ان آدمها نیستم,از طرفی دیگر اشاره می کنم که از صحبت های سیاسی برحذر باشند.و
برای اینکه آنها را پاک از موضوع پرت کنم,توضیح می دهم که یک قصاب را هم می شناسم و می تواند هر موقع روز گوشت
بفروشد.یا نمی فهمند چه می گویم یا اینکه خود را به نفهمی می زنند.می گویم ,اوهو,نگاه کنید,آنجا چه پرنده ای پرواز می کندبالا
سرشان را نگاه می کنند,لگدی به ماتحت هرکدامشان می زنم و پوزخندزنان به پشت پرچین خودم بر می گردم.
بعد از این خوابم حسابی لجم می گیرد.چرا آمریکایی توی باران آواز می خواند و منی که بیشتر از او هنر آمریکایی می دانم,با
ترس و لرز از زیر بارانی سیاهم به او خیره می شوم؟چرا سوئدی که از بردگی,ترور یا زور هیچ اطلاعی ندارد,بیشتر از من قدر
آزادی را می داند؟چرا من فرهیختگی دارم و این آدمها فرهنگ؟چرا من در چنین شوخی احمقانه ای زندگی می کنم؟چرا رویای
من هیچ ارتباطی با خودم ندارد؟
واقعا که اینطوری نمی شود تحمل کرد.دوباره بنا می کنم به خوابیدن....







